تبليغاتX
رویای عاشقانه
عشق یک رویای عاشقانه است

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 19:16  توسط مالک | 

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 21:33  توسط مالک | 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 21:16  توسط مالک | 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 21:7  توسط مالک | 
 
تقديم به اکبر گنجی و هاشم آغاجری؛

الا جلاد!
ای جبار بی پروا!
الا ای آنکه در بند آوری ما را!
چه کردم من؟
چه گفتم من؟
کدامين خواب نازت را بياشفتم
که مست از باده نخوت،
غضب گيری
و غران حکم فرمايی،
وز فراسوی زمان دستور آری
کين دل پريش عاشق و شيدا
به آتش اندرش بايد
(سياوش وار)
سر دار اين سرش بايد
(چنان منصور)؟

سزد آيا
چنين کردن
تو را با ما؟

ولی يک روز
آری عاقبت يک روز ميبينی
...
نشانت ميدهم جلاد!
نشانت ميدهم کين قصه ما را
سرانجامی دگر باشد.
آری آری
اين بندی رنجور را در سينه اميد است.
سايه افکنده است شب بر آسمان ليکن:
"اندکی صبر سحر نزديک است".

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت 20:17  توسط مالک | 

 

تصور زن

در سردر کاروانسرايی
تصوير زنی به گچ کشيدند
ارباب عمائم اين خبر را
از مخبر صادقي شنيدند
گفتند که واشريعتا خلق
روي زن بی نقاب ديدند
آسيمه سر از درون مسجد
تا سردر آن سرا دويدند
ايمان و امان به سرعت برق
مي رفت که مؤمنين رسيدند
اين آب آورد آن يکي خاک
يک پيچه ز گِل بر او بريدند
ناموس به باد رفته اي را
با يک دو سه مشت گِل خريدند
چون شرع نبي ازين خطر جَست
رفتند و به خانه آرميدند
غفلت شده بود و خلق وحشی
چون شير درنده مي جهيدند
بي پيچه زن گشاده رو را
پاچين عفاف می دريدند
لبهای قشنگ خوشگلش را

مانند نبات مي مکيدند
بالجمله تمام مردم شهر
در بحر گناه می تپيدند
درهای بهشت بسته مي شد
مردم همه می جهنميدند
مي گشت قيامت آشکارا
يکباره به صور می دميدند
طير از وکرات و وحش از حجر
انجم ز سپهر می رميدند
اين است که پيش خالق و خلق
طلاب علوم روسفيدند
با اين علما هنوز مردم
از رونق ملک نااميدند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت 20:10  توسط مالک | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت 20:5  توسط مالک | 

چاووشی

به‌سان رهنورداني كه در افسانه‌ها گويند،
گرفته كولبارِ زادِ ره بر دوش،
فشرده چوبدست خيزران در مشت،
گهي پرگوي و گه خاموش،
در آن مهگون فضاي خلوت افسانگيشان راه مي‌پويند، ما هم راه خود را مي‌كنيم آغاز.

سه ره پيداست.
نوشته بر سر هريك به سنگ اندر،
حديثي كه‌ش نمي‌خواني بر آن ديگر.
نخستين: راه نوش و راحت و شادي.
به ننگ آغشته، اما رو به شهر و باغ و آبادي.
دو ديگر: راهِ نيمش ننگ، نيمش نام،
اگر سر بر كني غوغا، وگر سر دركشي آرام.
سه ديگر: راه بي‌برگشت، بي‌فرجام.

من اينجا بس دلم تنگ است.
و هر سازي كه مي‌بينم بدآهنگ است.
بيا ره توشه برداريم،
قدم در راه بي‌برگشت بگذاريم؛
ببينيم آسمانِ «هر كجا» آيا همين رنگ است؟

تو داني كاين سفر هرگز به‌سوي آسمانها نيست.
سوي بهرام، اين جاويدِ خون‌آشام،
سوي ناهيد، اين بدبيوه گرگِ قحبة بي‌غم،
كه مي‌زد جام شومش را به جام حافظ و خيام؛
و مي‌رقصيد دست‌افشان و پاكوبان به‌سان دختر كولي،
و اكنون مي‌زند با ساغر مك‌نيس يا نيما
و فردا نيز خواهد زد به جام هركه بعد از ما؛
سوي اينها و آنها نيست.
به سوي پهندشتِ بي‌خداوندي‌ست،
كه با هر جنبش نبضم
هزاران اخترش پژمرده و پرپر به خاك افتند.

بهل كاين آسمان پاك،
چراگاه كساني چون مسيح و ديگران باشد:
كه زشتاني چو من هرگز ندانند و ندانستند كآن خوبان
پدرْشان كيست؟
و يا سود و ثمرْشان چيست؟

بيا ره توشه برداريم.
قدم در راه بي‌برگشت بگذاريم.
به‌سوي سرزمينهايي كه ديدارش،
به‌سان شعله‌ي آتش،
دواند در رگم خونِ نشيطِ زنده‌ي بيدار.
نه اين خوني كه دارم؛ پير و سرد و تيره و بيمار.
چو كرم نيمه‌جاني بي‌سر و بي‌دم
كه از دهليزِ نقب‌آسايِ زهراندود رگهايم
كشاند خويشتن را، همچو مستان دست بر ديوار،
به سوي قلب من، اين غرفة با پرده‌هاي تار.
و مي‌پرسد صدايش ناله‌اي بي‌نور:

- «كسي اينجاست؟
هلا! من با شمايم، هاي! . . . مي‌پرسم كسي اينجاست؟
كسي اينجا پيام آورد؟
نگاهي، يا كه لبخندي؟
فشارِ گرم دستِ دوست‌مانندي؟»
و مي‌بيند صدايي نيست، نور آشنايي نيست، حتي از نگاه مرده‌اي هم ردپايي نيست.

صدايي نيست الاّ پت پتِ رنجور شمعي در جوار مرگ.
ملول و با سحر نزديك و دستش گرم كار مرگ،
وز آن‌سو مي‌رود بيرون، به‌سوي غرفه‌اي ديگر،
به امّيدي كه نوشد از هواي تازه‌ي آزاد،
ولي آنجا حديث بنگ و افيون است – از اعطاي درويشي كه مي‌خواند:
«جهان پير است و بي‌بنياد، ازين فرهادكش فرياد…»

وز آنجا مي‌رود بيرون، به‌سوي جمله ساحل‌ها.
پس از گشتي كسالت‌بار،
بدان‌سان - باز مي‌پرسد – سر اندر غرفه‌ي با پرده‌هاي تار:
- «كسي اينجاست؟»
و مي‌بيند همان شمع و همان نجواست.
كه مي‌گويد بمان اينجا؟
كه پرسي همچو آن پير به‌دردآلوده‌ي مهجور:
خدايا «به كجاي اين شب تيره بياويزم قباي ژنده‌ي خود را؟»

بيا ره توشه برداريم.
قدم در راه بي‌برگشت بگذاريم.
كجا؟ هرجا كه پيش آيد.
بدانجايي كه مي‌گويند خورشيدِ غروب ما،
زند بر پرده‌ي شبگيرشان تصوير.
بدان دستش گرفته رايتي زربفت و گويد: زود.
وزين دستش فتاده مشعلي خاموش و نالد: دير.

كجا؟ هرجا كه پيش آيد.
به آنجايي كه مي‌گويند
چو گل روييده شهري روشن از درياي تردامان،
و در آن چشمه‌هايي هست،
كه دايم رويد و رويد گل و برگ بلورين‌بال شعر از آن.
و مي‌نوشد از آن مردي كه مي‌گويد:
«چرا بر خويشتن هموار بايد كرد رنج آبياري كردن باغي
كزآن گل كاغذين رويد؟»

به آنجايي كه مي‌گويند روزي دختري بوده‌ست
كه مرگش نيز (چون مرگ تاراس بولبا
نه چون مرگ من و تو) مرگ پاك ديگري بوده‌ست،
كجا؟ هرجا كه اينجا نيست.
من اينجا از نوازش نيز چون آزار ترسانم.
ز سيلي‌زن، ز سيلي‌خور،
وزين تصويرِ بر ديوار ترسانم.
درين تصوير،
عُمر باسوط بي‌رحم خشايرشا،
زند ديوانه‌وار، امّا نه بر دريا؛
به گرده‌ي من، به رگهاي فسرده‌ي من،
به زنده‌ي تو، به مرده‌ي من.

بيا تا راه بسپاريم.
به‌سوي سبزه‌زاراني كه نه كس كِشته نِدْروده
به‌سوي سرزمينهايي كه در آن هرچه بيني بكر و دوشيزه‌ست
و نقش رنگ و رويش هم بدين‌سان از ازل بوده،
كه چونين پاك و پاكيزه‌ست.

به سوي آفتاب شاد صحرايي،
كه نگذارد تهي از خون گرم خويشتن جايي.
و ما بر بيكران سبز و مخمل‌گونة دريا،
مي‌اندازيم زورقهاي خود را چون كُلِ  بادام.
و مرغان سپيدِ بادبانها را مي‌آموزيم،
كه باد شرطه را آغوش بگشايند،
و مي‌رانيم گاهي تند، گاه آرام.

بيا اي خسته‌خاطر دوست! اي مانند من دلكنده و غمگين!
من اينجا بس دلم تنگ است.
بيا ره توشه برداريم،
قدم در راه بي‌فرجام بگذاريم . . .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت 17:48  توسط مالک | 

 

پنج وارونه

 

خواهر کوچکم از من پرسید:

 پنج وارونه جه معنی دارد؟

 من به او خندیدم

 گفت : خودم بر دیوار بر ساقه ی درختان دیدم

 باز به او خندیدم

 گفت خودم دیدم دیروز

 مهران پسر همسایه

 پنج وارونه به مینو داد

 باز به او خندیدم

 آنچنان خنده برم داشت که طفلک ترسید

 بغلش کردم و بوسیدم

 باخود گفتم:

 بعدها وقتی بارش بی وقفه ی درد

 سقف کوتاه دلت را خم کرد

 بی گمان خواهی فهمید

 پنج وارونه چه معنی دارد. 

  

 

 

بنام خداوند جان وخرد

 

    قلب مـن گرم بـه سـودايـي نيـست    

 

 سينه را بهر دلــم جــايي نيست

 

بسكه از جـور زمـان پر خـون اسـت

 

 جائي از بهر شكـيـبـايــي نيست‌‌‌‌‌   

 

چشـم مـن خشك شـد از بس باريد

 

  ديـگـرش قــوت بـيـنـائي نيست

 

هرچـه گوشـم بشنيـد از ايـن خـلق

 

 غـير فـرمايش بـيـجـايـي نيست

 

چون كويراين لب من عطشان اسـت

 

  بـر لـبـم ساغــر و مينايي نيست

 

پـاي مــــن راه سعـادت گـم كـرد 

 

  دست ، در دسـت دلارايـي نيست

 

نــاخـنــم خنــجر پشتـم گــرديد

 

 همـچـو او خـنـجـر برايي نيست

 

روز چـون شـام و شبـم جاويـــدان 

 

عــقـد و پـيوند به فردايي نيست

 

لـخـت چـون بـاغ گـلـم در پائـيـز 

 

بر تـنـم اطلـس و ديبايي نيست

 

عمـر مـن لـحـظة زيبا كـم داشــت 

 

 مـرگ مـن نـيـز تماشايي نيست

 

بانـگ و فــرياد مرا كـس نـشنـيـد 

 

ديـگــرم قــدرت آوايــي نيست.

(( این شعر از سروده های برادرم فریاد به وبلاگم هدیه شده ))

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 10:45  توسط مالک | 

عشقت را به کسی بده که 

لایق آن باشد

نه کسی که تشنه ی

عشق باشد

چرا که:

تشنه یک روز سیراب می شود.

 

************************************************

 عشق شتریه که در خونه ی هر کسی ممکنه بخوابه

البته اینم بگم که بعضی ها زیر بارش نمیرن!!

آیا تا بحال این سوال براتون پیش اومده که ما انشانها چرا عاشق میشیم

یا اصلا چرا کسی رو دوست داریم و حاضریم براش همه کاری بکنیم ؟؟؟؟

من جواب این سوال رو بهتون میدم

حتما براتون پیش اومده که تنها بشین ؟

تنهایی نه به این معنا که کسی پیشتون نباشه به این معنا که

خاطرتون تنها بشه.

همین تنهایی باعث میشه انسان کمبود یه همدم رو احساس کنه

و اگر دنبال این احساس رو بگیره به  دوست داشتن و عشق و ....

میرسه که بعدها میفهمه که همش یه هوس بیهوده بوده .

پس وقتی تنها شدید عاشق نشید که این دریا موج خوروشان دارد.

بیایید همیشه و در هر حالتی همدیگر را دوست داشته باشیم.

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1385ساعت 1:49  توسط مالک | 

زلف آشفته و خوي كرده و خندان لب و مست

 

پيرهن چاك و غزل خوان و صراحي دردست 

 

نرگسش عربده جوي و لبـش افسـوس كنـان

 

 نيمه شب دوش به بالين مـن آمـدبنشسـت

 

سـر فـرا گـوش مــن آورد بــه آواز حـزيـن

 

گفت كاي عاشق ديرينه ي ما خوابت هسـت

 

عاشقي را كه چنين بـاده ي شبـگيـر دهنـد

 

كافر عشـق بـود گــر نـشـود بـاده پـرسـت

 

برو اي زاهد و بـر درد كشـان خـرده مگـيـر 

 

كـه ندا دنـد جز اين تحفه به ما روز السـت

 

آنچه او ريخـت بـه پيـمانـه مـا نـوشيـديـم

 

 اگر از خمر بـهشت است و يـا بـادة مسـت

 

 خـنـدة جـام مي و زلـف گـره گيـر نـگـار

 

اي بسا توبه كه چون توبـة حافظ بشكــست

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1385ساعت 1:9  توسط مالک | 

هواي چشمهاي تو

دلم ديشب قدم زد در هواي چشمهاي تو

و خون مي ريخت در دامن براي چشمهاي تو

چنان پروانه خواهم سوخت از اين شب نشيني ها

و عمرم مي رسد پايان به پاي چشمهاي تو

نمي دانم چرا دست از سر من بر نمي دارد

چه در خواب و چه بيداري هواي چشمهاي تو

به يك (( الله اكبر)) موج چشمم سجده خواهد كرد

به سوي كعبۀ هستي خداي چشمهاي تو

به من گفتند مي آيي و جاني تازه مي گيرند

هزاران آرزو با خنده هاي چشمهاي تو

** FOR DR TAHA **

+ نوشته شده در  جمعه یکم اردیبهشت 1385ساعت 17:8  توسط مالک | 
سلام بچه ها

اگه از این وبلاگ دیدن کردید

یادتون نره نظرتون رو بنویسید 

+ نوشته شده در  جمعه یکم اردیبهشت 1385ساعت 11:45  توسط مالک | 

همه ي روياي من تو بودي همه ي آرزويم تو بودي همه ي دوست داشتنم تو بودي

عجب رويايي بود اين روياي عاشقانه همه ي روياهاي من روياي دوست داشتن تو بود

 حال كه ديگر مثل رويا مرا نخواستي دركي نسبت به رويا و خيالات ندارم

 فقط روياي دوستت دارم برايم ماندگار شد...

+ نوشته شده در  جمعه یکم اردیبهشت 1385ساعت 3:27  توسط مالک | 

 

آن هنگام كه بدانم قلبم را عشق ديگري گرما ميبخشد

با انكه دوستت دارم تركت خواهم كرد

بعد قلبمم را لگد كوب خواهم كرد

زيرا هرگز نمي خواستم كسي جز تو مالك ان باشد

+ نوشته شده در  جمعه یکم اردیبهشت 1385ساعت 3:22  توسط مالک | 

قصه آغاز مي شود

آدمي زاده مي شود

محكوم به عاشق شدن!

عشق تمام مي شود

آدمي مرده مي شود

حكم صادر مي شود

عشق گرفته مي شود

وآدمي تباه مي شود

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم اردیبهشت 1385ساعت 3:18  توسط مالک | 

                     

 

 

 

عشق، به شکل پرواز پرنده س
عشق، خواب يه آهوي رمنده س
من، زائري تشنه، زير باران
عشق، چشمه آبي اما کشنده س
من، مي ميرم از اين آب مسموم
اما اونکه، مرده از عشق، تا قيامت، هر لحظه زنده س
من، مي ميرم از اين آب مسموم
مرگ عاشق، عين بودن، اوج پرواز يه پرنده س

تو که معناي عشقي، به من معنا بده اي يار
دروغ اين صدا را، به گور قصه ها بسپار
صدا کن اسممو، از عمق شب، از نقب ديوار
براي زنده بودن، دليل آخرينم باش
منم من بذر فرياد، خاک خوب سرزمينم باش
طلوع صادق عصيان من، بيداري ام باش
عشق، گذشتن از مرز وجوده
مرگ، آغاز راه قصه بوده
من، راهي شدم نگو که زوده
اون کسي که سر سپرده، مثل ما عاشق نبوده
من، راهي شدم نگو که زوده
اما اونکه، عاشقونه جون سپرده هرگز نمرده


ترانه آي عشق سروده اردلان سرفراز با صداي هميشه جاودان داريوش.

+ نوشته شده در  جمعه یکم اردیبهشت 1385ساعت 2:57  توسط مالک | 

 

لحظه ها...

 

لحظه ها را با تو بودن    در نگاه تو شکفتن

حس عشقو در تو دیدن   مثل رویای تو خوابه

با تو رفتن با تو موندن   مثل قصه تو را خوندن

تا همیشه تو را خواستن    مثل تشنگی آبه

……………………………..

اگه چشمات منومی خواست   تو نگاه تو  میمردم

اگه دستات مال من بود     جون به دستات می سپردم

اگه اسممو می خوندی      دیگه از یاد نمی بردم

اگه با من تو میموندی   همه دنیا را می بردم

.........................................

بی تو اما سر سپردن   بی تو عشق تو بودن

تو غبار جاده موندن    بی تو خوب من محاله

بی تو حتی زنده بودن   بی هدف نفس کشیدن

 تا ابد  تو را ندیدن     واسه من رنج و عذابه

…………………………..

اگه چشمات منو می خواست   تو نگاهت میمردم

اگه  دستات مال من بود    جون به دستات می سپردم

اگه اسممو می خوندی     دیگه از یاد نمی بردم

اگه با من تو میموندی     همه دنیا را میبردم

...........................................

توی آسمون عشقم        غیر تو پرنده ای نیست

روی خاموشی لبهام     جز تو اسم دیگه ای نیست

توی قلب من نه عزیزم    هیچ کسی جایی نداره

دل عاشقم به جز تو     هیچ کسی را دوست نداره

…………………………….

اگه چشمات منو می خواست   تو نگاه تو  میمردم

اگه دستات مال من بود     جون به دستات می سپردم

اگه اسممو می خوندی     دیگه از یاد نمی بردم

اگه با من تو میموندی      همه دنیا را می بردم

 

اگه چشمات منو می خواست   تو نگاه تو  میمردم

اگه دستات مال من بود     جون به دستات می سپردم

……………………………

لحظه ها را با تو بودن......

+ نوشته شده در  جمعه یکم اردیبهشت 1385ساعت 2:54  توسط مالک | 

        

         عاشقانه

اي شب از روياي تو رنگين شده
سينه از عطر توام سنگين شده

اي به روي چشم من گسترده خويش
شاديم بخشنده از اندوه خويش

همچو باراني كه شويد جسم خاك
هستيم زآلودگي ها كرده پاك

اي تپش هاي تن سوزان من
آتشي در سايه مژگان من

اي زگندم زارها سرشاتر
اي ززرين شاخه ها پربارتر

اي بگشوده بر خورشيدها
در هجوم ظلمت ترديدها

با توام ديگر زدردي بيم نيست
هست اگر، جز درد خوشبختيم نيست

اي دل تنم من و اين بار نور؟
هاي هوي زندگي در قعر گور؟

اي دو چشمانت چمنزاران من
داغ چشمت خورده بر چشمان من

پيش از اينت گر كه در خود داشتم
هر كسي را تو نمي انگاشتم

درد تاريكي ست درد خواستن
رفتن و بيهوده خود را كاستن

سرنهادن برسينه دل سينه ها
سينه آلودن به چرك كينه ها

در نوازش، نيش ماران يافتن
زهر در لبخند ياران بافتن

زر نهادن در كف طرارها
گم شدن در پهنه بازارها

آه، اي با جان من آميخته
اي مرا از گور من انگيخته

چون ستاره، با دو بال زرشان
آمده از دور دست آسمانها

از تو تنها بيم خاموشي گرفت
پيكرم بوي هم آغوشي گرفت

جوي خشك سينه ام را آب تو
بستر رگهام را سيلاب تو

در جهاني اينچنين سرد و سياه
با قدم هايت قدم هايم به راه

+ نوشته شده در  جمعه یکم اردیبهشت 1385ساعت 2:6  توسط مالک | 
زهراست عطای خلق هرچند که دوا باشد

                   حاجت ز که می خواهی جایی که خدا باشد

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت 20:16  توسط مالک | 
 
.
  تعداد پستها: 80
  تعداد نظرات: 387
  آخرین به روز رسانی:
sunday, 15.08.2004